








|
آرين كوچولو
|
||
|
مامانی و پسر گل |
من و آرین امروز ساعت 16:30 برای اصفهان بلیط داریم، بابایی صبح پنج شنبه میاید. تا دوشنبه اصفهان هستیم. امیدوارم به شما دوستای گلم هم تعطیلات خوش بگذره.
من : آرین چه خبر؟
آرین : هیچی
دارم با تلفن صحبت میکنم، آرین اومده میگه : مامان منم صحبت
و ادامه پروژه ج*ی*ش
صبح چهارشنبه هفته پیش تا حالا شبها هم خشک است و اصلا" تختشو خیس نکرده.
از شنبه تا حالا تقریبا" میگه و پیشرفتش تو این هفته خوب بوده.
وقتی میبرمش بیرون پوشک شورتی بهش می پوشونم( که البته همیشه خشکه)، در نتیجه هر وقت میخواهیم بریم بیرون، میگه : مامان شوت(شورت) دَدَر پوش(بپوشون)
امروز آرین گل من وارد بیست و هفتمین ماه زندگیش شد و فوق العاده شیرین و خوردنی شده. مامانی دوست دارم




بسیار قابل توجه حرف زدنش پیشرفت کرده
و لغات خیلی زیادی میگه که ما متعجب می شویم و یادم هم میره توی وبلاگش بنویسم. افعال رو خیلی درست بکار می بره مثلا" :
مامان ساختم - مامان بساز
مامان غذا خودی(خوردی) – منم خودم(خوردم)
اَبَر کردی(نماز خوندن) – منم اَبَر کردم
دیروز اسباب بازیهاشو پرت میکرد، منم مثلا" باهاش قهر کردم و هرچی می گفت مامان جواب نمیدادم، یه دفعه برگشته میگه مامان جواب منو بده![]()
دیشب نمیخوابید، با صدای بلند گفتم آرین بگیر بخواب، برگشته میگه مامان منو دوا(دعوا) کردی![]()
چند وقت قبل میخواست آشغال بیاندازه داخل سطل، گفتم آرین سطل پاکت نداره ننداز، دیشب میخواست دوباره آشغال بیاندازه، میپرسه مامان سط(سطل) پادت(پاکت) گذشتی
تا منو نمببینه میپرسه مامان هجایی و من هم باید جواب بدم. بعد من باید بپرسم آرین تو کجایی؟ جواب میده: من اتاقم(با تاکید روی ق) و یا من هالم(توی هال هستش) و یا من ماشینم(یعنی داخل ماشینش نشسته)
من : آرین چند سالته؟
آرین : دو سال ( با سختی هم سعی میکنه با دستهاش دو رو نشون بده که هنوز نمیتونه سه تا انگشتهاشو ببنده و فقط دوتاشو نشون بده)
من : آرین خونت کجاست؟
آرین : تهآن(تهران)
من : آرین ماشینمون چه رنگیه؟
آرین : سیفید
من : آرین موهات چه رنگیه؟
آرین : سیا
من : آرین برو کنترل رو بیار.
آرین : مامان اُوُدَم(اوردم)



دیروز دارم با تلفن حرف میزدم، میگه مامان منم صحبت
کتاب داستانشو برداشته میگه : مامان هورشید آنوم(خورشید خانم)
علاقه داره مدت زیادی با هم بریم داخل خونش، میگه مامان بیا حونه آرین
علاقه زیادی به شربت آلبالو پیدا کرده. از یخچال برمیداره، بعد لیوانشو میاره و میگه مامان شَبَت(شربت) آباوو، برایش میریزم، بعد میگه: مامان توش آب بِییز(بریزز)، آب میریزم، میگه مامان آب ریختی، میگم بله، میره روی صندیی آرین(به قول خوش) می شینه و میخوره
روز جمعه رفتیم خرید، کلی لباسهای خوشکل برای آرین خریدم.
یه نکته جالب هم برای دوستهای گلم تعریف کنم، اینکه اول رفتیم خیابان سنایی و من یه پیراهن مردونه برای آرین دیدم 28500 بود که گفتم حالا بازم بگردم، بعدش رفتیم بازارچه گاندی و همون پیراهن رو عینا" اونجا با قیمت 18000 تومان پیدا کردم وحسابی از این همه تفاوت متعجب شدم.![]()
![]()
![]()
![]()
وحالا ادامه پروژه ج*ی*ش
از روز چهارشنبه هفته قبل(7/11/88) دیگه شبها آرین رو پوشک نمیکنم و عملا" دیگه از خریدن پوشک مای بیبی راحت شدیم. البته بعضی شبها هم جاشو خیس میکنه.
هر وقت بیرون میرویم پوشک شورتی بهش می پوشونم که در این مدت همیشه خشک بوده است.
خیلی کم خودش اطلاع میده و باید ازش بپرسم و حواسم حسابی باشه
هر روز هم باید برایش جایزه بخرم، بیشتر پاستیل و چوب شور. بهش زنگ میزنم میگم آرین برایت چی بخرم، میگه پاستیل بخر، خلاصه اینکه حقوق این ماهم همش پاستیل شد.![]()
![]()
![]()
روز شنبه هم جایزه برایش خمیر بازی و خمیر انگشتی خریدم، که خیلی خیلی دوست داشت و کلی با خمیر بازیها بازی کرد. با رنگ انگشتی هم برایش سیبیل کشیدم که خیلی خوشش اومد
دیروزهم جایزه برایش یه دوچرخه کوچک اسباب بازی خریدم .
چون اصلا" حاضر نیست تخم مرغ بخورهُ از علاقه اش نسبت به ترشی استفاده میکنم و تخم مرغ رو با ترشی بهش میدم![]()

و دیگه اینکه .........
آرین وقتی م*ی*م*ی میخورد که خیلی راحت میخوابید. بعد هم که از شیر گرفتمش با خوابیدنش هیچ مشکلی نداشتم و روی پاهایم بالش میگذاشتم و به راحتی میخوابید. البته شبها 4-5 دفعه بیدار میشد و آب میخورد و باید دوباره روی پاهایم میگذاشتمش تا بخوابه. دفعه قبل که از اصفهان برگشتیم(7 دی ماه)، دیگه نصف شب که بیدار میشد فقط آب میخورد و دوباره توی تختش میخوابید و نیاز نبود روی پاهایم بگذارمش
از حدود دو هفته پیش روال به صورت زیر شد:
آرین : مامان تخت بخوابم
من هم گذاشتمش تخت
آرین مامان بوس بده،
آرین : مامان پتو بیب بیدا 
آرین : مامان اتاق من بیشین،
من هم پایین تختش مینشینم تا بخوابه شبها اصلا" بیدار نمیشه و تا صبح میخوابه.![]()
ولی مدتیه که شبها خیلی توی تخت بازیگوشی میکنه و یک ساعتی طول میکشه تا بخوابه و من حسابی خسته میشوم. البته اینو بگم که خوابش میاد ولی انگار دوست نداره بخوابه. حرف میزنه، بازی میکنه و ... خلاصه اینکه این قضیه خیلی خسته ام کرده، چون صبح هم خیلی زود باید بیایم سرکار. نمیدونم چیکار کنم.
چهارشنبه ظهر حسابی مشغول کار بودم که موبایلم زنگ زد و خاله هاجر بود که گفت شب با عمو سینا میایند تهران. عموسینا دو روز ماموریت داشت و خاله هاجر هم از این فرصت استفاده کرده بود برای دیدن ما.


به دلیل پروژه پوشک گیری و در ضمن دست دردی که مدتی است به سراغم اومده، خانه حسابی کثیف بود، خلاصه عصر از شرکت رفتم خرید،و بعد رفتم خونه و تا شب در نقش کزت بودم. ![]()
تقریبا حدود 8 دیدم کارهایم داره تموم میشه به آرین گفتم مامانی تو برو حموم
آب بازی کن تا من بیایم، پسر گلم رفت حموم و حدود یک ربعی تنهایی بازی کرد و حتی منو صدا نکرد. الهی قربونت برم گلم![]()
توی حموم بهش گفتم که خاله هاجر و عموسینا میایند، خیلی چیز خاصی نگفت. ولی وقتی آمدیم بیرون، همش چشمش به آیفون بود و میگفت خاله هاجر بیا. خلاصه با کلی تلاش خوابید
به امید اینکه صبح خاله هاجر رو ببینه.
صبح بیدار شد و کلی ذوق زده از دیدن خاله هاجر و عموسینا، خاله هاجر هم یه هاپوی قرمز خوشکل برایش آورده و یک جعبه هم لوز بادام که خیلی دوست داشت، خاله هاجر مهربون دستت درد نکنه، خیلی دوست داریم.
حسابی با خاله هاجر بازی کرد و خوش گذروند.
بعد از دو هفته که مریض بود و حسابی وضعیت غذاخوردنش بد شده بود ،غذا(لازانیا و ته چین) خیلی خوب خورد و خدا رو شکر دیگه سرفه نمیکنه.
× 
عصر جمعه خاله هاجر داشت وسایلش رو می بست و هیچی راجع به رفتن هم نگفته بود، یک دفعه آرین رفته پیشش و میگه آله هاجر نرین

(راستی دیگه یاد گرفته بگه آله هاجر، چون قبلا میگف هاجر و آله را فقط برای مونا به کار می برد)
جمعه بعد از ظهر هم رفتیم میلاد نور که حراج بود و خرید کردیم
، بعد شام خوردیم و خاله هاجر و عموسینا رو رسوندیم آرژانتین که بروند و ما دوباره تنها شدیم.![]()
![]()
راستی گل پسری از پنج شنبه موقع خواب ظهر دیگه پوشک نمیشه که تا حالا خشک بوده![]()
وقتی کار بدی میکنه میگه مامان بَخشین(ببخشید)
خیلی دوست داره کفشها رو از دم در برداره و به صورت مرتب داخل جاکفشی بگذاره
میاد میخوابه روی پاهای من و میگه مامان آرین ناسی(یعنی آرین رو ناز من)، من هم کلی وقت باید نازش کنم و قربون صدقه اش بروم.
لغات جدید: نیا تو – عمو سینا – بُج میااد(برج میلاد) – بس اَنی(با تاکید بر روی اَ) (یعنی بستنی)-آله مهسا - عسل - اِرس(خرس) - آرچ(قارچ) - هال - دشویی(دستشویی) - صبحانه - بیسوییت(بیسکوییت) - بچا(بچه ها)
خودم – مال خودم – مال تو ( خیلی به جا و به موقع به کار میبره)
پی نوشت : پروژه کماکان ادامه داره و هنوز نمیگه وباید خودم ببرمش ولی به ندرت خرابکاری می کنه. مشکل بزرگم با بیرون رفتنه که نمیدونم اگه پوشکش نکنم کجا باید ج*ی*ش بکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟چون همه جا یا کثیفه یا سرد![]()
اصفهان که بودیم، سارا توی ماشین اجی مجی لاترجی رو میخوند، حالا آرین هم میخونه : اجی مجی لامجی ![]()
آرین علاقه زیادی پیدا کرده به اینکه یه پارچه رو برداره و روی وسایل خانه و اسباب بازیهایش بیاندازد و بعد بگه مامان ماشین هوش؟ و من باید مثلا" همه جا رو بگردم تا پیدایش کنم
گاهی هم پارچه را روی صورت خودش میاندازد و میگوید مامانی آرین هوش؟
سارا تقریبا روزی دوبار زنگ میزند
و با آرین صحبت میکند، تازه هربار هم آرین میگوید دادا، سارا میگه آخه اسم من که دادا نیست
شیر خوردنش بهتر شده و در روز مقداری شیر میخورد
تلفن را برمیدارد و میگوید اَیو(اَلو) بعد هم میگه گوشی مامان ![]()
علاقه داره به اینکه دکمه Answer را بزنه و پیغامها رو گوش کنه 
سارا مریض بود، وقتی آرین تلفنی باهاش حرف میزد، دستشو میگذاشت روی پیشونیش و میگفت دادا تب دایی(داری)، دادا دوا خوردی، دادا قُص(قرص) خوردی
دیشب بابایی داشت میرفت بیرون میگه بابا نرو![]()
پنج شنبه 17/10/88هفته قبل رفتیم تولد عسل، خیلی به آرین خوش گذشت و همش میخواست دوباره شمعها رو روشن کنند و میگفت مامانی آتیش 
همه خونه را برایم جارو میکنه
و میگه مامان جائو بده
کتاب حسنی نگو یه دسته گل رو برایش میخونم، آرین هم هربار دستشو تکون میده و میگه واه واه واه

![]()
![]()
![]()
و خبر مهم اینکه روز چهارشنبه 16/10/88 عصر که رفتم خانه پوشک آرین خان گل را باز کردم و به این صورت پروژه مهم رو شروع کردم. 
چهارشنبه و پنج شنبه چندبار خرابکاری کرد، ولی از شنبه خیلی بهتر همکاری میکنه.
متاسفانه از دوشنبه مریض شد و سرفه های خیلی شدیدی داشت که برایش آنتی بیوتیک شروع کردم، ولی پروژه رو ادامه دادم. 



دیشب هم تب خیلی بالایی داشت و تا صبح نخوابید

. صبح که زنگ زدم، خاله مونا گفت تا ساعت 10:30 خواب بوده و تب هم نداره. دستشویی هم رفته. پ*ی*پ*ی رو که اطلاع میده
، ولی ج*ی*ش رو باید به موقع ببرمش.
وقتی میرویم دستشویی میگه ج*ی*ش بیا بیا
بعد از انجام عملیات هم باید کلی هورا کنم و خودش هم میگه هویا هویا

موقع خواب هنوز پوشکش میکنم.
راستی پوشیدن ش*و*ر*ت را خیلی دوست داشت و همش میگه مامان شوت پوش (ش*و*ر*ت بپوشون)![]()
بعد از اینکه ج*ی* کرد هم میگه مامان دستام و باید بره روی چهارپایه و خودش شیر رو باز کنه ودستهاشو بشوره
بعدا" نوشت : آرین دیگه تب نداره و سرفه اش هم کم شده، ولی به توصیه دکتر فعلا آنتی بیوتیک رو ادامه میدهم
لغات جالبی که میگه ناختون(ناخن) - بیخون(بخون)
هدا آرینو نندازی
اگرم میندازی
پیش مامان بندازی








دوست دارم عزیزم، خیلی زیاد
![]()
آرین خان حسابی عاشق نقاشی است. مداد زرد رو میاره و میگه مامان هورشید (خورشید) بکش. پا و دستش رو هم میگذاره روی کاغذ و من باید بکشم، وقتی تموم میشه دستاشو میبره بالا و میگه هورا پای آرین
این هفته مدام میگه بریم دَدَر، دیروز بهش گفتم مامانی بابا ماشینو برده
و ما ماشین نداریم که بریم بیرون و هوا هم سرده. شب بابا اومده میگه بابا ماشین داری، دَدَر
دیشب بهش میگم اون اتاقِ کیه،
میگه اتاق(با تاکید روی اتاق) آرین
اون یکی اتاقِ کیه
میگه اتاق بابا







آرین گلم امروز بیست و شش ماهگیت تموم شد، مبارک باشه عزیزم. دوست دارم. بیست و شش ماهه که زندگی من و بابایی حال و هوای دیگه ای داره
حرف زدنت خیلی عالی شده، لغات و فعل های زیادی رو میگی، به صورتی که من یادم میره توی سایتت بنویسم(موتور- آب پتا(پرتقال) - فرش - غذا - بازی - سده(سرده) - خورشید- آفتاب - پاستیل و ...)![]()
![]()
دیروز میگی مامان بیا این مبل بیشین(بشین)![]()
گردن- زانو - آرنج رو میشناسه
به سریال خواهر دوست داشتنی من علاقه داری و کامل میبینی
دستتو میزنی روی سینه ات و میگویی حسین حسین
همچنان به نانای علاقه داری و به من میگی مامان پاشو نانای، دست
یاد گرفتی وقتی تلفن زنگ میزنه بری برداری و دکمه نارنجی(بلندگو) را بزنی و فوری بگی ننام، دیروز مامان جون زنگ زده برداشتی میگی باباجون هوبی(خوبی)، دایی هوبه و ... 
دختر عمه ام که یه دوقلو داره چند سالی به خاطر ماموریت شوهرش ایران بنودند، حالا برگشتند و نزدیک ما خانه خریدند. پنج شنبه رفتیم اونجت. اولش آرین خیلی به من چسبید، ولی کم کم آشنا شد و کلی بازی کرد
و هر کاری نگین و نگار انجام میدادند، عینا" انجام میداد. خیلی بهش خوش گذشت، به صورتیکه مجبور شدیم با گریه ببریمش خانه
دیروز با آنوشا و مامانش رفتیم سرزمین بازی بوستان، همیشه وقتی میرفتیم اولش به من میچسبید، ولی دیروز تا رفتیم شروع به بازی کرد و برخلاف همیشه با همه وسایل بازی کرد و کلی وقت داخل استخر توپ بود.


همچنان با خوردن تخم مرغ
، شیر
و موز مشکل داره و به هیچ طریقی حاضر نیست بخوره و من خیلی ناراحتم. دکتر گفت تخم مرغ را به صورت پوره با غذا بهش بده
اینکارو کردم، غذا رو هم نخورد. واقعا نمی دونم باید چیکار کنم.


خب ما برگشتیم. خیلی خوش گذشت و آرین حسابی با خاله ها و دایی جون و مامان جون و باباجون بازی کرد.
سارا خانم گل
اصلا خونشون نرفت و همش خونه مامانم بود و حسابی با آرین بازی کرد.
روز دوشنبه دور هم شب یلدای خیلی خوبی داشتیم و جای امید حسابی خالی بود.
روز چهارشنبه برای آرین یه تولد خودمونی گرفتم و خیلی خوش گذشت و همه خیلی دوست داشتند. عکسها دنبالم نیست، در یه فرصتی میگذارم.
روز پنج شنبه بابایی آمد و با سه روز تاخیر (به خاطر اینکه امید هم باشه) برای خاله هاجر شب چله ای بردیم (اصفهان رسم است سال اول بعد از نامزدی شب یلدا خانواده داماد برای عروس شب چله ای می برند و اولین سال بعد از عروسی خانواده عروس)، که بیشتر زحمتشو خاله فرناز و مامان جون کشیدند. و کلی همه چیز رو تزیین کردند، خیلی خوش گذشت و همه خیلی پسندیدند.





روز جمعه هم با یکسری از دوستامون نهار رفتیم بیرون
که چون بچه داشتند خیلی به آرین خوش گذشت.
شب هم رفتیم خانه مامان جان که آرین با نگار بازی کنه، نگار اسباب بازیهاشو نمیداد و آرین خیلی اذیت شد و شب تا صبح گریه کرد، ولی با عمه اش حسابی بازی کرد
و عمه هم از مالزی برایش دوتا ماشین کوچولو سوغاتی آورده بود. همش می گفت عمه پاشو، عمه بیا، عمه بیش و ....
شنبه هم رفتیم روزه، که موقع سینه زدن آرین خیلی قشنگ سینه میزد و آخر مراسم و موقع خواندن دعا، دستاشو مثل حالت قنوت گرفته بود، همه برایش ذوق میکردند و بهم نشونش میدادند.
و روز یکشنبه هم برگشتیم تهران، حسابی دلمون گرفته و آرین دیشب موقه خواب کلی گریه کرد و یکی یکی همه رو به اسم صدا میزد.












چند شب پیش غذای آرین
رو گذاشتم گرم بشه و اومدم نشستم با هم بازی کنیم، یه دفعه یادم اومد و گفتم وای آرین غذات سوخت و دویدم سمت آشپزخانه، وقتی آمدم بیرون آرین میگه: مامان سوخت




دیروز رفتم خونه میبینم خاله مونا یه لباس خوشکل بهش پوشونده و موهاشم خیلی قشنگ درست کرده، من هم بی جنبه، رفتم محکم بغلش کردم
و حسابی و محکم بوسش کردم، بعد میگه: مامان لپ آخ
رفتیم حموم، دیگه حوله معمولی اش برایش کوچک شده و حوله دوشی اش رو بهش پوشوندم، رفته تو آیه(آینه) نگاه می کنه ومیگه مامان حوله من![]()
توی حموم
با باسن خورد زمین، شب باباش اومده میگم آرین به بابا بگو توی حموم افتادی کجات اوخ شد، باسنشو نشون میده
دیشب سرایدار اومده آشغالها رو ببره، یه دفعه میگه مامان ممد(اسم سرایدارمون)![]()
با قضیه م*ه*م*ه*ن*ا هیچ مشکلی نداره و خیلی راحت قبول کرده و شبها هم راحت میخوابه
دیروز میخواستیم بریم حمام، لباسهاشو درآوردم، اشاره کرده به م*ه*م*ه*ن*ا خودش و میگه مامان م*ه*م*ه*ن*ا اَه و منگفتم نه مامان جون م*ه*م*ه*ن*ا تو اَه نیست 
من : حسنی باباش یه
آرین : باغ دایه(داره) 
لغات جدید آرین:
لیف - دوش - جیب - آریا(پسر همسایهمون) - پشت(لاک پشت) - ماشین(البته باز هم بیشتر بیب بیب رو میگه) - توش(یعنی توی یه چیزی) - چش(چشم)- گوش و ... که یادم نمییاد. کلا حرف زدنش خیلی خوب شده و هرچی بگیم با زبان خودش تکرار میکنه.

هروقت چیزی میخواد، بهش میدهم و یا کاری برایش انجام میدهم، حتما میگه مرسی و من هم حتما باید بگویم خواهش میکنم.

همچنان علاقه خیلی زیادی به کتاب داره
و با دقت گوش میکنه و ورق میزنه،
روز جمعه رفتیم گلدونه و کلی کتاب برایش خریدم و یه پازل که سه تا در یک بسته است هم برای سارا خریدم 
خاله فرناز از مالزی برایش یه چیزی شبیه ارگ آورده که هم کار ارگ رو انجام میده و هم صدای یکسری حیوانات را داره، جدیدا خیلی دوسش داره و همش آهنگهاشو میگذاره و شروع به رقصیدن میکنه
، من و بابایی هم یا باید باهاش نانای کنیم و یا دست بزنیم
خیلی هم قشنگ میرقصه

علاقه عجیبی به حمام داره و تا میفهمه میخواهم بروم حمام، میگه مامان حموم
و میره حوله اش رو هم میاره تا بریم حموم*
، تازه قضیه به اینجا ختم نمیشه، دیگه حاضر نیست بیاد بیرون

من و آرین فردا ساعت 16:10 به سمت اصفهان پرواز میکنیم
و روز یکشنبه با بابایی برمیگردیم.
نکته مهم اینه که آقا پسر عزیز من مرد شده و برای اولین بار برای خودش صندلی داره (خب دیگه دو سالش تموم شده)![]()
![]()
راستی ما شب یلدا اصفهان هستیم و مهمونی، هوراااااااااااااااااااااااا. امیدوارم بلندترین شب سال به همه دوستان خوبم حسابی خوش بگذره![]()







و اینقدر اینو قشنگ میگه که من فقط میتونم محکم بغل و بوسش کنم. البته دو شبه یاد گرفته و میگه مامان تشی(ترشی).
آرینم، عزیز دلم، قشنگم، 767 روز عاشقانه در آغوشم بودی و شیر خوردی. خیلی لحظات شیرینی بود. همین که یاد گرفتی بگی مامان م*ه*م*ه*ن*ا بده، تموم دنیا رو به من میدادند. علیرغم نظر خیلی ها من واقعا از شیر دادن به تو لذت میبردم و بهترین لحظات زندگیم بود




ولی خب عزیز دلم شما دیگه حسابی بزرگ شدی و برای خودت مردی شدی، دیگه نباید شیر میخوردی، مدتها بود با خودم کلنجار میرفتم ولی دلم نمیومد از شیر بگیرمت، تا هفته پیش تصمیمم قطعی شد و تصمیم گرفتم که بالاخره این پروژه رو روز جمعه انجام دهم
جمعه 88/9/20 از صبح هر چی شیر خوردی، من گریه کردم و تو متعجب منو نگاه میکردی و نازم میکردی و بوسم میکردی، ممنون گلکم

ظهر بهت شیر دادم و تو خوابیدی و تصمیم داشتم این آخرین شیرت باشه، منتهی ساعت 4 با گریه شدیدی بیدار شدی و م*ه*م*ه*ن*ا طلب کردی و من دیدم حالا وقتش نیست و دوباره بهت دادم 
بعد از اون م*ه*م*ه*ن*ا توسط یک عدد رژ قرمز اوخ شد، دفعه بعدی که خواستی، وقتی نشونت دادم، اصلا حاضر نشدی نزدیکش بیایی و فقط گفتی مامان م*ه*م*ه*ن*ا اَه اَه و من و بابایی هم گفتیم آره عزیزم
![]()

![]()

![]()

![]()

بعد از مدتی دستمو گرفتی و بردی سمت میز و گفتی دَ بده (یعنی دستمال بده)، بعد منو بردی سمت مبل و گفتی مامان بیش، بعد هم میخواستی م*ه*م*ه*ن*ا رو پاک کنی، که بابایی گفت آرین مم*ه*م*ه*ن*ا اَه اَه است و نباید دست بزنی و این آخرین دفعه ای بود که تو م*ه*م*ه*ن*ا رو دیدی و حتی دیگه نخواستی ببینیش.
چند باری هم اومدی م*ه*م*ه*ن*ا رو ناز و بوس کردی و میگفتی م*ه*م*ه*ن*ا نازی

بعد از اون حتی حاضر نبودی بلوزمو بالا بزنم، فقط چند باری گفتی مامان م*ه*م*ه*ن*ا اَه اَه . من هم باید تایید میکردم
بعد رفتیم
پارک کودک ساعی که بسته بودم، بعد رفتیم دنیای بازی شریعتی که اونقدر شلوغ بود که از دم در نمیتونستیم داخل بشویم و در نتیجه رفتیم منصور بستنی میوه ای خوردیم که خیلی چسبید و بعد رفتیم خانه
سه تایی کلی تا شب بازی کردیم
موقع خواب بابای بالش گذاشت روی پایش و من برای شما قصه تعریف میکردم تا بخوابی، چند باری هم گفتی مامان م*ه*م*ه*ن*ا اَه اَه. چند تا کتاب هم آوردی و برایت خواندم. آخرش هم بغلت کردم و من شروع کردم قصه خاله هاجر و عمو سینا رو برایت گفتم، که بعد از مدتی تو گفتی سیس و من ادامه ندادم و شما خوابیدی و تا صبح هم بیدار نشدی. صبح ساعت 7 بیدار شدی و من بغلت کردم، دوباره گفتی مامان مامان م*ه*م*ه*ن*ا اَه اَه و من گفتم آره عزیزم و شما خوابیدی 
ممنون پسر گلم بابت اینکه اینقدر با این قضیه راحت کنار اومدی و حتی یکبار هم گریه نکردی، خیلی شنیده بودم بچه ها گریه می کننند و نمی خوابند ولی خدا رو شکر من هیچکدوم از این مشکلات را با تو نداشتم و شما خیلی آقا بودی. دوست دارم عزیزم 



دیشب هم خودم روی پاهام گذاشتمت و حتی خیلی راحتتر از شب قبل خوابیدی
ممنون عزیزم از اینکه باهام همکاری میکنی
امروز هم میخواهم ببرمت سرزمین بازی بوستان، تا کلی بازی کنی.

لغات جدید آرین:
موچ(مورچه) - بق(برق) - آنا(آناناس) - فیلم -
من : حسنی نگو
آرین : یه دسه گل
من : موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز
آرین : واه واه واه (باحرکت دست)
![]()
|
|