تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers آرين كوچولو
آرين كوچولو
مامانی و پسر گل

خدا رو شکر خیلی خیلی عالی برگزار شد و به آرین خیلی خوش گذشت و پسر فوق العاده خوبی بود. با اینکه واقعا خسته شدم، ولی وقتی اینقدر به آرین و ما و مهمونها خوش گذشت، خستگی از تنم در رفت.
عکسها گویای همه چیز هست، فقط نکته ای که وجود داره اینه که اولین مهمونها ثمین و امین بودند و کاغذ کادویی که آورده بودند، رویش یه عالمه بیب بیب بود و آرین هم برمیداشت و می گفت بیب بیدا و در با (قربونش برم) که با آمدن بقیه مهمانها حاضر شد کادو را سرجایش بگذارد
اصلا اذیت نکرد و بسیار زیاد همکاری کرد.کلی کادوهای خوشگل برای پسرم آورده بودند. ممنون عزیزانم
بیشتر از همه خاله فرناز و سارا که با وجودیکه نیامده بودند و جاشون خالی بود، کادوهاشونو فرستاده بودند. دستتون درد نکنه.
خاله هاجر و عمو سینا و دایی جون یه یک روزه آمدند و برگشتند.
مامان جون مهربون که فعلا مانده اند و حسابی آرین خوش به حالشه

از دوستهای خوبم که تولد آرین رو تبریک گفته بودند خیلی ممنونم.


یادمون رفت برف شادی رو بریزیم و بعد از مهمونی برف شادی ریختیم





نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط فيروزه




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط فيروزه




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط فيروزه

مامان جون پول

خاله فرناز و سارای گل

دایی جون

خاله هاجر و عمو سینا(سکه)

نگین و نگار(دوقلوها)

عمه من

ثمین و امین

خاله عسل و عمو نوید

خاله مونا

امیررضا و میثم

خاله مهسا

عمو محسن

مامان افلیا (همکار خوبم)




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط فيروزه

آرینم تولدت مبارک





عزیزکم، گلم، نفسم، امیدوارم همیشه شاد و سالم و موفق باشی


 


خیلی دوست دارم مامانی

من چون دیگه نمیتونم به اینترنت دسترسی داشته باشم، دو روز زودتر بهت تبریک میگویم پسر گلم



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط فيروزه

مهمترین مساله اینه که آرین یاد گرفته بگه تببد(تولد)، الهی مامان قربونت بره عسلکم

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

کیک سفارش داده شد.

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

نوبت آتلیه گرفتم.

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تزیینات، کامل خریداری شد.

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

مامانم حتما" از اصفهان میاید(هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا)

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

مامانی و بابایی برای پسر گل کادو خریدند.

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com


5روز مونده تا جیگر طلا دو سالش تموم بشه.

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

آرین در آستانه دوسالگی 20تا دندون داره

خیلی دوست داشتم همه دوستای وبلاگی هم توی تببدمون حضور داشته باشند، ولی چون خونه مون کوچولویه نمیشه، ببخشید دوستهای گلم. تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com




نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط فيروزه

روز 4 آبان ماه مقارن با تولد بابا امید و خاله هاجره البته با تفاوت 10 سال. همین جا به هر دو تبریک می گویم و امیدوارم همیشه شاد باشند.

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com


روز یکشنبه برای امید یه تولد کوچولو گرفتم و وقتی کیک و کادو و ... چیزها رو روی میز گذاشتم، فکر میکردم آرین همه رو بهم بریزه ولی خیلی جالب بود که آرین خیلی دوست داشت و کلی ذوق کرد و می نشست روی مبل پشت میز و به من هم می گفت مامان بیش(یعنی مامان تو هم بیا بنشین). وقتی هم عکس میگرفتیم خصوصا عکسهای سه نفری خیلی همکاری می کرد و عکسهای سه نفریمون خیلی عالی شد، حیف که نمی تونم اینجا بگذارم


من خیلی از اینکه بچه روی صندلی جلو بنشینه می ترسم، برای همین آرین از همون ابتدا روی صندلی خودش می نشست، حالا حدود یک ماهی است که وقتی می خواهم نزدیک خانه مان بروم خرید و وارد خیابانهای اصلی نمی شوم، آرین روی صندلی کنار راننده می نشانم و کمربند رو می بندم، اینقدر دوست داره و قشنگ می نشینه که نگو. مثل آقاها تکون هم نمی خوره، تازه وقتی پیاده میشویم و دوباره سوار می شویم، مینشینه و اشاره می کنه که کمربند رو برایش ببندم. الهی قربونش برم.

یاد گرفته میگه آله(خاله)، فقط جالبه که می گوییم بگو خاله هاجر میگه آله م نا (مونا رو به این صورت میگه با تاکید بر روی میم) و آله را فقط صفت خاله مونا می دونه.

روال هاجر، دایی، باباجون، دادا(سارا)، عمو، عمه، فر(فرناز)، بابا گفتن همچنان ادامه داره و مدام می پرسه و من هم باید بگویم هر کدام چیکار میکنند و روزی چند بار هم تلفن رو برمیداره و میگه دایی ننام، هاجر ننام و بعد هم تلفن را برای من میاره و من هم باید کلی باهاشون صحبت کنم.
دیروز زنگ زدم تولد هاجر رو تبریک بگویم، دارم با تلفن صحبت میکنم، آرین اومده تلفن رو از دست من گرفته و خودش یک اتوبوس داره که رویش یک گوشی تلفن خیلی کوچولو داره، اون گوشی رو داده به من که با اون صحبت کنم و به هیچ طریق هم حاضر نبود کوتاه بیاد

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

علایق عجیب غریب آرین:

علاقه عجیب به فیتا فیتا(سس گوجه) به صورتی که توی خونه همش دستشه و راه میره. رفتیم شهروند اینقدر فیتا فیتا کرد تا یکی بهش دادیم و از اول تا آخر دستش بود

دو تا ظرف ژله خریدم، به محضی که در کابیت باز میشه و می بینه باید بهش بدهم و کلی باهاشون بازی می کنه.

شیشه عطر که مدام دستشه و باید هم بهش بزنیم

میرویم حموم، لیفشو برمیداره و من باید رویش صابون بریزم و یکبار میزنه به بدنش و دوباره من باید صابون بریزم

بسیار زیاد به دمپایی علاقه داره

ریموت در پارکینگ رو خیلی دوست داره و دستش میگیره و میگه در با


بعدا نوشت:

آرین عاشق بیب بیبی که توی خیریه برایش درست کردند، شده و فقط موقع خواب حاضره از گردنش دربیاره
توی خیریه برایش گِل خریدم، ولی هنوز فرصت نکرده ایم با هم بازی کنیم.
توی خیریه برایش یه بادکنک که با گاز پر شده برایش خریدم و خیلی جالبه، اولا که در عرض یک هفته بادش خالی نشده و وقتی ولش می کنیم می چسبه به سقف و چون بندش بلنده، آرین براحتی از این اتاق به اون اتاق دنبال خودش میبره و لش می کنه تا به سقف بچسبه و بعد کلی ذوق کنه




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط فيروزه

چهارشنبه عصر از سرکار رفتم خونه و بعد از آماده کردن آرین، دوتایی رفتیم خیریه پیام امید. در بدو ورود یک نفر که لباس عروسکی به شکل الاغ پوشیده بود به صورت ناگهانی آمد جلویمان و آرین خیلی ترسید و به من چسبید و تا ۱۰ دقیقه مدام می گفت هاپو و بغل هیچکس هم نمیرفت ولی بعد از آن دیگه فراموش کرد و بغل همکارهایم رفت، بغا نگار که رفت که دیگه حاضر نبود بیاید بغل من و تا من دستمو به طرفش می برذم، دستمو عقب می زد و به نگار میچسبید. خلاصه جای همگی خالی، کلی گشتیم و خوردنی خوردیم.

بعد هم رفتیم محل بازی بچه ها که داخل خیریه بود و آرین خیلی دوست داشت و ابتدای کار هم روی یک عدد بیب بیب اسمشو نوشتند و انداختند گردنش
خلاصه کلی بازی کرد و خاله هایی که اونجا بودند حسابی آرین رو پسندیدند و گفتند چه پسر خوب و مرتبی است و چقدر خوب همه چیز رو می فهمد. آخه هر کی بلند میشد آرین صندلیشو مرتب میکرد  و هر چی هم خاله ها نقاشی می کردند تا تموم میشد، میگفت در ماژیکها رو ببندند  هروقت هم یکیشون بلند میشد، صندلی رو نشون میداد و میگفت بیش

قربونت برم پسر مرتبم

و این هم عکسهای خیریه



 روز پنج شنبه هم از صبح خانه تکانی (در نقش کزت) بودم و حسابی دیوار و پرده و شیشه و ... خلاصه خونه برای تولد گل پسرم نونوار شد. شب هم از بس خسته بودیم سه تایی رفتیم بیرون و شام خوریم. نزدیک رستوران یک شیرینی فروشی بود، به امید گفتم بیا برویم آلبوم کیک تولدهاشو ببینیم.
وقتی آلبوم رو آورد بیشترش از تکه های ژورنالهای خارجی بود (که البته من اصلا دوست ندارم، چون یک چیزی سفارش می دهی و یک چیز دیگه از آب در میاید، ترجیح میدهم کیکی سفارش بدهم که قبلا پخته باشند  و عکس آن را ببینم) خلاصه گوشه یکی از صفحات، یک کیک به شکل بیب بیب(ماشین) بود، که این پسر ما مغازه رو گذاشت روی سرش، مامان بیب بیب، بابا بیب بیب. و اگه نبینی هم فایده نداره، حتما باید بهش نگاه کنی و تایید کنی. 

روز جمعه هم از صبح درگیر کارهای خانه بودم تا عصر که دوباره سه تایی رفتیم هلال احمر برا یخرید بیب بیب به عنوان کادوی تولد شازده پسر. دیگه لازم به توضیح نیست که آرین سوار همه بیب بیب ها شد و هزار دفعه هم گفت بیب بیتا. و آخرش هم با گریه از مغازه ها آمدیم بیرون.
کیک هنوز سفارش نداده ایم و بیب بیب هم مدلی رو که ما دوست داشتیم توی انبار داشت و برایمان نیاورد و قرار شد یه روز دیگه برویم و بخریم.

تنها کار مفیدی که دیروز انجام دادیم، خرید ظروف یکبار مصرف بسیار خوشکل شامل بشقاب برای کیک و میوه و لیوان یکبار مصرف بود و ظروف غذا رو هم از ظرفهای خودم استفاده میکنم.

البته امید تا همین جا رو هم مخالف بود و می گفت که آخه ظرف یکبار مصرف جالب نیست ولی وقتی برایش توضیح دادم من دست تنها با آرین و کلی میهمان و جناب آقای همسری که با میهمانها میایند چیکار کنم، در حد بشقاب میوه و کیک رو قبول کرد.


پسر گلم 12روز تا تولدت مونده، باورم نمیشه اینقدر زود 2 سالت تموم شد. خیلی دوست داریم و من و بابایی تموم تلاشمون را برای آینده تو انجام میدهیم.



نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط فيروزه

آرین روز 88/7/13 خانه خودمان در حال چیدن حیواناتش

صبح روز پنجشنبه 88/7/16 از خواب بیدار شدم و با این صحنه مواجه شدم

آرین و سارا در باغ روز جمعه 88/7/17

آرین و علیرضا در حال خوردن مگنتهای یخچال مامان جون

آرین خانه خاله هاجر روز دوشنبه 88/7/20

آرین و سارا و علیرضا و شیما خانه خاله هاجر

آرین و سارا میدان امام روز سه شنبه 88/7/21

آرین و سارا خانه مامان جون روز پنج شنبه 88/7/23

آرین و نگار خانه مامان جان روز جمعه 88/7/24




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط فيروزه

من و آرین روز سه شنبه 88/7/14 ساعت 5 رفتیم فرودگاه و کلی توی سرزمین بازی، آرین خان بازی کردند. بعد سوار هواپیما شدیم. کنار من یه آقایی نشسته بود. ارین پسر خوبی بود و فقط هزار دفعه پنجره ها رو بست و باز کرد، تازه میگفت چرا خود پنجره باز نمیشه. وقتی هم میهماندار شکلات تعارف کرد آرین برداشت و برای اولین بار شکلات سفت خورد، تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comچون من تا حالا بهش نداده بودم و می ترسیدم توی گلویش گیر کند، ولی براحت یخورد و مشکلی هم نداشت
خلاصه وقتی غذا رو سرو کردند، ساندویچ مرغ بود و آرین اظهار علاقه کرد و من هم بهش دادم و خیلی دوست داشت و با آبمیوه خورد. وقتی تموم شد باز هم میخواست و اینقدر آم آم کرد که آقای کناری ساندویچش رو به صورت کامل و دست نخورده داد به آرین و من کلی خجالت کشیدم و عذر خواهی کردم. ولی اون آقا گفت اصلا اشکالی نداره، همه بچه ها توی هواپیما گریه میکنند و این آقا پسر که اینقدر گله، باید بهش ساندویچ داد و این اشکال مهمانداره که برای بچه غذا نداده. خلاصه ساعت 8:30 رسیدیم خانه مامان جون و آرین کلی با مامان جون و دایی و باباجون بازی کرد و شام خورد و خوابید. تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ساعت 4(نصف شب) دیدم آرین داره گریه می کنه و دستشو به بینی اش میماله، دست زدم دیدم گرمه، رفتم دستمال آوردم و چراغو روشن کردم و دیدم صورت و لباس و تشکش پر از خونه و جیغ زدم مامان، خلاصه آرین حسابی همه رو ترسوند و صبح رفتیم آزمایش خون برایش دادیم و موفق به انجام آزمایش ادراد نشدیم، چون آرین حاضر نبود در ظرف مورد نظر ج*ی*ش کند
خلاصه تمام چهارشنبه رو من داشتم گریه می کردم و خیلی ترسیدم که نگنه پلاکت آرین پایین باشه. پنج شنبه جواب آزمایش رو گرفتیم که خدا رو شکر همه چیز طبیعی بود

روز جمعه رفتیم باغ و آرین خان ظهر حسابی کله پاچه میل فرمودند و خیلی دوست داشت و حسابی هم گربه دید و با سارا بازی کرد.

در مجموع این مدت کلی به آرین خوش گذشت و کلی مهمونی رفت و لغات: طوطی، پول، حیاط، فیل رو یاد گرفته. حسابی با سارا بازی کرد و خاله فرناز هم کلی سوغاتی برای من و آرین آورده بود، دستش درد نکنه


یک ملحفه برای لحافش خریدم که عکس ماشین رویش است و تا توی مغازه دید گفت بیب بیب و تقریبا مغازه رو گذاشت روی سرش از بس تکرار کرد مامان بیب بیب

سه شنبه صبح رفتیم میدان امام و خاله هاجر و سارا و آرین بازی کردند و ما رفتیم داخل میدان و من کلی خرید کردم
تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

چهارشنبه صبح هم بابایی آمد و رفتیم خانه مامان جان و اونجا هم آرین با نگار(دختر عمه اش) بازی کرد، البته نگار اسباب بازیهایش رو نمی داد و سر این مساله با هم مشکل داشتند.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com


دیشب هم راه افتادیم بیاییم که دوباره آرین کلی خون دماغ شد و اصلا خونش بند نمیومد، دوباره کلی گریه کردم و در حال حاضر هم خیلی نگرانم. البته دکتر گفت چیزی نیست و فقط بینی اش رو چرب کنید. دعا کنید


آرین : مامانی م*ه*م*ه*ن*ا
من  : آرین بدو برو رو مبل بنشین تا من بیام
آرین رفته و خیلی قشنگ روی مبل نشسته و منتظر منه، الهی مامان قربونت بره خوشکلم
آرین یه صندلی کوچولو داره، دو هفته ای است یاد گرفته، دنبال خودش از این طرف به اون طرف می کشه و میگذاره زیر پایش و هر چی رو میخواهد برداره، به راحتی برمیداره. خیلی جالبه، کمد، میز، ککابینت، ماکرو و .. به راحتی به این وسیله برایش قابل دسترس شده است



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط فيروزه
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

   پيوند ها


Blog Skin